پوشیده چه گویم...همینم که هستم
وقتی روح سر درگُم من.. تشنه ی گُر گرفتن.. کنار شعر نشسته بود.. تنها با نسیم ساده ای از حضورش.. که آرام، با سرانگشتانش.. به تنهاییه من کوبید.. ساده ترین وزیباترین شعر دنیا .. سروده شد.. " نام کوچک او ".. آنگاه شعر، با کلمه هایی منجمد از نگاهش.. بلند شد ، وایستاد.. ومن.. پرت شدم.. با واژگان دستهایش.. به آنسوهای دور.. آنسوتر از غم های انسانی.. به آن رستاخیز، به حیات.. به آن حریر روشنایی.. مرا پرت کرد.. به باغ آسمان.. به آن بلندای ستونهای نامرئی.. به آنجا.. به موسیقی بارانها.. وبا آوای قدمهایش.. فرشِ قرمزِ سیب، زیر پاهایم شد.. مقصدم، هم دست باد صبا.. جلوتر از رد پای فرشته ها.. فراسوی افق های این جهانی.. با غزلهای بودنش.. با حجمی سرشار از.. طراوت مریم هایی که بوی عشق می دادند.. ورطه ی تاریک درونم را.. گره زد..به آنجا.. آنجا که نزدیکترین مخاطبم، خدا.. نزدیک بلوغ محسوس مهربانی.. وموسیقی احساسش..بارانی، برای آرزوها.. که هر نت،باور کن.. به دیگر نت عاشق بود انگاری.. تپش قلب من شد.. وشبیخون نگاهش.."ناگهانی" بود.. همراز مهتاب ها..سیاله ی احساس و جادویی.. مَدی بود انگار.. دردریای وجودم.. آنجا که ماهی های قرمز.. در خالیه دستانم هم.. آشیانه ساختند.. ناگهانی که می درخشید.. ومرا با نور وسلام آمیخت.. اما.. نزدیک سِرِ دل ابری آسمان.. انگار، ماه مهمان چشمهایش.. روزی مُرد.. و جذر..دورش کرد.. رفت.. رد چشمهایم گم شد.. ومن هم.. میان تنهایی قلبم وچشمهای غریب روبه رویم.. گم شدم.. اما باز.. طنین قلبش را.. پشت این همه دیوار.. پشت این هزار توی انسانی.. می شنوم.. انگاری..بدور از این اهریمن فاصله هم.. دلتنگی هایم را جمع می کند.. فاصله ای که.. در ابتدای الفبایش.. هنوز هم شعر.. با روبانی سفید در دستهایش.. به انتظارش.. در باران ایستاده است.. (تمام)(شاید باید یکم ویرایش می کردم شعرمو..اما بیخیال ؛) و یه نیمچه قطعه هم تو اتوبوس با یه اس ام اسی که بهم زده شد فالبداعه گفتم..بد نیست اینم بخونین.. "دیگر دلی.. برای کسی لَک نمی زند.. وآسمانها هم.. مثل آشیانه های روی بامها.. خالی ست.. اینجا.. لَک لَک ها روی زمین راه می روند.." (خدایا..یه روزی با دستان خودم نوشتم : نازنینم..دوستت دارم..چی می خوای؟.. اما امروز با ماشینی می نویسن.. ونه نازنین اون نازنین است..) ((خداوندا..اولین وآخرینم.. بجز حضور تو.. هیچ چیز این جهان را جدی نگرفتم.. حتی عشق را..)) هرکسی.. یا شب می میرد.. یا روز.. من.. شبانه روز.. سلام.. این قطعه ی بالایی رو من نگفتم.. امشب برعکس دیشب که شب احیاء بود، اصلا شعری تو قلبم قدم نذاشت و دلم گرفته.. قداست شعر قبلیم که خیلی دوستش داشتم برام از بین رفت..اون بهترین شعری بود که تاحالا گفته بودم. وشاید دیگه هرگز مثل اون رو نتونم بگم.. باید انگار دیگه متمرکز بشم روی نقاشیام ونمایشگاهی که تو راه دارم.. میخوام حقمو از این دنیا بگیرم..وشاید بخاطرش باید از اینجا که خیلی دوستش دارم کوچ کنم.. ... چقدر دلم پره امشب.. ... فرح بهم اس ام اس داد که کاش مریض نبودمو نمی مردم..دوست دارم بهش بگم خواهر کوچولوی من.. کاش من جات می مردم تا تو با حسام که عاشقشی و اونم عاشقته و با پانی کوچولو که بهتون نیاز داره، با هم باز هم زندگی می کردین..آخه اینجا کسی چشم به راه من نیست..لااقل اینجوری یه "سودی" برای کسی داشتم.. نه..؟ یا کاش اون آرزوی بزرگم برآورده می شد خدا...نه؟..چقدر دورم ازش.. "آنیتا" چقدر دلم هواتو کرده..(شخصیت داستانای قبلیم) تو که همه ی دنیارو دیگه با تو سنجیدم.. (انگار یه نیمچه قطعه اومد تو ذهنم..نمی دونم یهو از کجا رسید..) " تمام گلهای عالم رو بوییده ام.. اما انگار هیچکدام.. عطر گلهای پارچه ایه چادر تورا ندارند.. انگار حتی.. پرستوها هم ،مثل گلها.. حسودیشان می شود.. به پروازم.. وقتی کنار تو.. قدم هایت را میشمارم.. اما،باز هم.. قلم قرمز تو.. سرپناه اسم من است.. از بارش پاییزیه اشکهایم.." نمی دونم این از کجا اومد اما همونجوری که تو ذهنم اومد نوشتمش..مهمم نیست دیگه.. امشب همش دارم از این شاخه به اون شاخه می پرم..چقدر هم پروازم خوب شده..انقدر کوههام بلند شدن که دیگه بدون لوازم کوهنوردی جرات ندارم ازشون بالا برم..اما امشب پرنده شدم.. آره.. کاش اینجا بودی..تو گیتار می زدی و من قلم موی نقاشیمو میکشیدم رو بومهای سپید نقاشیمو رنگشون می کردم..درست مثل آدمهای کنارم..همون نقاشیهایی که اینجا تو مملکتم ارزشی ندارن..اینجا اصلا هنر ارزشی نداره.. چقدر حرف دارم خدایا..کاش این ماه مهمون بودنم هزار ماه پشت هم بود..نمی خوام مهمون کسی دیگه باشم..دیدی که نه؟..نه تو می دونی..تو می بینی..تو همه ی ایمان من هستی..و "صبر" رو خرج "حکمتت" می کنم..نه خرج کسی دیگه.. رویایی تر می شد.. وقتی تو.. از لابه لای نگاههای گاه و بیگاهم.. این خط ناخوانا را.. می خواندی و جلو می آمدی.. اما.. تو که باستان شناسی نخوندی انگار.. وقتی با اولین نگاه.. همه ی سیبهای عالم خورده شد.. نبودی انگار.. اما باز هم.. تو زیبا هستی.. مثل بوسه های کوتاه وبلنده قلم موی نقاشیم.. روی سپیدیه وجودِ بی رنگ بوم هایم.. زنده هستی.. تو زمزمه ی بید زده ی عشق های اطرافم.. تو بغض محزون وجودم.. و رویایی هستی.. مثل اون عشق سرکوب شده.. که تنها.. با بوسه ای کوچک زنده می شود.. ومن.. که تو دریای اشکهایم.. صدفهایی دارم.. که هیچ دریایی به خود ندیده .. روزی.. تو را لمس خواهم کرد..؟ دستهای تو را می خواهم.. تا به زبانی دیگر.. معنا شوم.. سلام.. امیدوارم خوشتون اومده باشه..خودم که خوشم اومد ؛-) راستش با آهنگ جدیده selena Gomez "love you like a love song" که خیلی دوستش دارم این شعر رو نوشتم..به هیجان آورد منو.. امسال برعکس تموم سالهای قبل روزه نگرفتم(امسال مریض شدم)...نه..نه اینکه خودم رو مسلمون بدونم، برعکس.. دینی دیگه وجود نداره..من تنها کلام وحی رو میخونم..کتابی فراموش شده که تنها ماه رمضون یادش میفتن! آره تو این مهمونی همه مهمونند..نه برای زیباییش! تنها برای پاک شدن ازگناهان.! اینجا همه خودخواهن..! اینجا 11 ماه جوونارو از دین زده می کنن و 1 ماه می خوان همه چیز رو برگردونن..! اینجا..اینجا.. نه..! تنها باید سعی کرد خوب بود..انسان بود..مهربان بود..همین. ((خدایا...اگه هزاران بار...بارون...نوشته هام رو خط خطی کنه...باز...اولین وآخرین کلمه ای که مینویسم.. نام توست..)) در جاده ی تقویمم.. سر کوچه ای از جنس مرداد.. تابلوی ورود ممنوع زده اند.. عبور از آن، با سرعت بالا هم.. اینجا.. جریمه ندارد.. قانون شکن می شوم.. آینه بغل را نگاه می کنم.. تا کنار بکشم.. اما.. تارهای انبوهِ موهایم.. برایم نور بالا می زند.. تو گرمای مرداد ، یخ می زنم.. نه..! این خطوط سپید و نرم .. نشان سالهای من نیست.. انگار روزگار هم.. با او دست به یکی کرده است.. چوب خط نبودنش را.. روی وجودم به یادگار گذاشته است.. اینجا..کنار کوچه ای گل کاری شده هم.. که ارابه ی قلبم، انگار می ایستد.. برای ایستادنت.. از گاز اشک آور استفاده می کنن.. انگار در هیچ تقویمی.. من.. به این جشن تولد.. دعوت نبوده ام.. سلام.. می خوام چند جمله از دکتر شریعتی بنویسم و برم.. اگر غرور نبود اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم اگر همه ثروت داشتند اگر همه ثروت داشتند اگر عشق نبود اگر عشق نبود اگر گناه وزن داشت اگر دروغ رنگ داشت و اگر خداوند (خدایا..یه روزی با دستان خودم نوشتم : نازنینم..دوستت دارم..چی می خوای؟.. اما امروز با ماشینی می نویسن.. ونه نازنین اون نازنین است..) نگاهی میکنم.. کنارم معبدی ساخته بودم.. از عکس ویادگاری هایش.. مشرکانه ، طوافت می دادم.. تورا.. تو که ساکت نشسته ای.. بی سر پناه.. تنها.. تو که مثل این پرده ی کنارم.. که از پشتش، نوازشه گرم باد رو.. تنِ تیغ تیغیه کاج زخمی می کرد.. چشمانم رو آبی می کردی.. تو که می گفتی نمی آید.. این کشتیه نوحِ باستانی.. که هنوز "جفتی" جای خالی داشت.. اما.. تو! می دانستی! .. او، زودتر از اینها.. وعده ی غرقش را کسی داده بود.. کسی که رازِ قطره قطره ی این دریا را می دانست.. ومن! آینه دقی برای تو.. وچه ضعیف و کور.. بتها ساخته بودم .. تا که.. خودش.. او که برای شنیدنه وحیَش،دیگر نیازی به جبرییل وپاک بودن هم نبود! لبخندِ تبرِ ابراهیم را به یادم آورد.. وباز، بتخانه ای ویران شد.. اما آتشی گلستان نشد.. ومن.. این بار، برای طواف تو.. جفت جفت.. هرچه دارم بدورت آورده ام.. تا سوار کشتی ای سازم، که برای تو خواهم ساخت.. شاید سبدی شود که.. امواج دست سازِ خدا می بَردش.. همانجایی که.. به موسی شدنت بیاَرزد.. (شاید این نوشته ویرایش بشه..نمی دونم..) ................................................................................................................................ سلام.. روزای سختی رو گذروندم ودارم میگذرونم..از تصادفه شدید مادرم تا اسباب کشی و عقب افتادن از کارام و دست آخر هم این تنهاییه عجیب غریب و.. اما همه ی اینا در برابره یه کلمه ی 3 حرفی و بعدش 4 حرفی هیچن..حدسشم آسونه وهمه هم میدونن اما این ایمانه آدماست که وجود نداره و یا سست شده..وگرنه این دنیا یه بازیچه ی بچه گانه بیش نیست نه؟ ته دلم آرومه.. ((خدایا..این کشتیه کوچولوی منو به ساحلی که تو دوستش داری برسون..همین..)) (خدایا..یه روزی با دستان خودم نوشتم : نازنینم..دوستت دارم..چی می خوای؟.. اما امروز با ماشینی می نویسن.. ونه نازنین اون نازنین است..) تنها.. وقتی با او راه رفتم.. به حماقت آدمها خندیدم.. برادران "رایت" هم به این آسونی پرواز نکرده بودن.. چه آسون از ابتدا هم انسانها خلبان بوده اند.. وپروازت می دهند.. پیچ ومهره ، تیر وتخته ای لازم نیست.. تنها با حروف الفبایی خُرد.. بال می سازند.. آسمانی اختصاصی ، آبی می کنند.. و تو.. تنها نسیمِ احساسی لازم داری.. مثال بادبادکی.. ساخته ی دستهای کودکانه وصمیمی.. بازیگوش، هوا می روی.. اما.. چقدر فاصله ست.. صداقت "رایت" ها.. با بال بال زدنهای آدمکها.. فرودت، تنها با سَر است.. وبزرگیه زمین را با بال حس خواهی کرد.. آنگاه.. براستی باز هم با او.. پاییز را لبِ شاخه های تُرد وخشک لمس میکنی.. وترنم باران را.. حتی در گرمای تابستان نقش می زنی.. ضرب آهنگه دروغها را میشناسی.. و سکوت قلبت شنیدنی می شود.. واین.. لگدی می شود. به سراشیبیه سقوط عشق.. اما.. باز هم می پیچد اینجا.. هم گامِ ضربان قلبت.. پیچکِ وجودش نه.. صدای کر کننده ی خنده هایش.. و من.. هنوز.. میخندم.. >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> سلام.. باید منو ببخشین چون از روی ساعت تنها 25 دقیقه ای، این قطعه رو نوشتم.. وحتی دوست ندارم ویرایشش کنم.. من یه پسرم..اما دلم به حال پسرهایی میسوزه که فکر می کنن وقتی با کسی دوست شدن و باهاش سکس کردن و رفتن سراغ بعدی، زرنگی کردن.. خرابم خدایا..فقط انتظاره اون روزت رو میکشم.. (خدایا..یه روزی با دستان خودم نوشتم : نازنینم..دوستت دارم..چی می خوای؟.. اما امروز با ماشینی می نویسن.. ونه نازنین اون نازنین است..) تو گوش اتاقی به قد هزارن تابلوی نقاشی.. همچون یوسفی در قعر چاه افتاده.. پُر کرده اند.. "خبری در راه است".. ومن.. بدون تکه ای اسلحه و زور.. ایست بازرسی گذاشته ام.. کول پشتیه تک تک ثانیه هایم را می گردم.. موبایلم روزه ی سکوت گرفته است.. وحیف.. کودکی از جنس نور در آغوش ندارد.. وخدا..که اندازه ی این صبر را می داند.. در پس لبخند همیشگیش.. دست به قلم شده است.. سرکی می کشم.. اماچشمانم ورق نمی خورند.. هنوز محتاج عنکبوتیَ ند..که زمان می بافد..ثانیه می زاید.. پس در انتظار می مانم.. تا آنجا.. همانجایی که تو زنده بگوریه آدمها، آدم از گورهای سپید در می آورند.. در پسِ بغض آهنگها و صورتکها.. اتاق روشن می شود.. "ستاره"ای دور.. سو سو کنان، خورشید را به سُخره می گیرد.. ولبانم طعم نور می گیرد.. اما.. نوش دارویی ست، قبل از مرگ سهراب.. ستاره هم سهمِ آسمونی دیگر است.. و تنها، ورقی از تقویمم.. حُکم تعطیلیه لبخند می گیرد.. ومن.. تنها هیپنوتیزم شده ام.. از رفت وآمدِ این پاندولِ انسانی.. وپرسه زنان، در کوچه پس کوچه ی نوشته ای.. که حالا خوانده ام.. معترف می مانم.. با لبخندِ همیشگیه پیشگو.. با تلنگرِ قصه ای قدیمی بر لبانش.. " شمشیر دردست توست..نه من! " ................................................................................................................................ سلام.. یه حقیقتی هست که شاید همه بدونن.. یکی از بزرگترین ستمکاران دنیا، خوده آدمه، به خودش.. همین. ((خدایا..میدونم...ستمکارم... اما.. جهنمت فرداست... چرا امروز می سوزم؟؟...)) (خدایا..یه روزی با دستان خودم نوشتم : نازنینم..دوستت دارم..چی می خوای؟.. اما امروز با ماشینی می نویسن.. ونه نازنین اون نازنین است..) دنیای این روزای من..هم قد تن پوشم شده.. انقدرررر دورم از تو که..دنیا فراموشم شده.. دنیای این روزای من..درگیر تنهایی شده.. تنها مدارا می کنیم..دنیا عجب جایی شده.. هر شب تو رویای خودم..آغوشتو تن می کنم.. آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم.. در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم.. هر روز این تنهاییو، فردا تصور می کنم.. هم سنگ این روزای من..حتی شبم تاریک نیست.. اینجا بجز دوریه تو..چیزی به من نزدیک نیست.. سلام.. میگن خاطره ها رو نمیشه فراموش کرد..راستم میگن..اما میشه با خاطره هایی بهتر کم رنگشون کرد. والان،تو کج وپیچ خاطره ای زنده وسرحال، زمانی که نوشتم: پایتخت آرزوها وخوابها.. چشمهایت.. چشمهایت دیدنی ست.. باید خاطره ای جدید بنویسم..با یه قطعه ی، براومده از اعماق تنهاییم..شاید اونقدر زیبا بشه که این نقاشه گمنام، کمی کم رنگ کنه..نه پر رنگ..کمی محو کنه..نه زنده.. هرچند..شاید بعید باشه. همین.. راستی این قطعه شرح حالم نیست.. ................................................................................................................................ در بسته است.. تو اتاقی با پنجره ای رو به سایه ها.. دریایی موج می زنه.. اما..اینجا سونامی نیست..چون ساحلی نیست.. آدمها تنها غرق می شوند.. ومن.. در تازیانه ی امواج،آینه ها رو شکسته ام.. شاید تکثیر یابم.. وبا تنهایی بوم سفیده پارچه ایم، تو اتاق.. با پاروی مو دارِ خودم.. رو امواج دست وپا میزنم..نه، می جنگم.. وباز نزدیکِ غرق شدن هم.. صورتکها رو ناز می کنم.. اما لحظه ای.. تو کوچ رویاها وآرزوها.. نزدیکیهای خلائی آبی.. وقتی نهنگ دریاییه خاطره.. قورتم می دهد.. یاد دستمال کاغذی ای میفتم.. که رو سپیدیه پر لطافت و کم عمرش.. "آرزوها وخوابها" رو جا گذاشتم.. که شاید.. حالا مچاله شده، مرده باشند.. پس.. یونس وار.. ندای "سبحانک..انی کنت من الظالمین" سر میدهم.. آنجا که دلم سکوت کرده است.. حق السکوت می خواهد انگار.. این سوتر از آن نهنگ.. نهنگی بزرگتر خفته است.. یاد آن شب.. که پس از آخرین تلاش.. گویی پشت دری ماندم.. و آدمکها پشت در، یک دفاعیه داشتند.. بذر "نفرت" را در من به عاریه کاشتند.. نفرتی که آلت وابزار کشتن آدم بود.. و "قاتل"ی از من به یادگار ساختند.. و.. تنها.. خائن ترین عاشقه این خاطره من شدم.. بی سپر..روی زمین آمدم ولکه لکه شدم.. جایی که .. گلبرگهای خدا رو تکه تکه کرده بودم.. وحالا.. پس از نبردی دریایی.. صورتگری ماهرتراز من لازم است انگار.. جایی که دستهای بی هنرم.. عاجزترند از فکرم.. کشتی نوح نمی خواهم.. نقاشیه قایقی بادبانی هم بس است.. روی این دریای "تنهایی".. که آبهایش تبخیر هم نمی شوند.. ................................................................................................................................ (( خداوندا.. همه شکر نعمتهای تو کنند.. من.. شکر بودن تو.. نعمت بودن توست..)) (خدایا..یه روزی با دستان خودم نوشتم : نازنینم..دوستت دارم..چی می خوای؟.. اما امروز با ماشینی می نویسن.. ونه نازنین اون نازنین است..)
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا بود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…
اگر کینه نبود
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت
پسر نوح شده بودم..
| Design By : Mihantheme |

